|
بیـــــــــــــراهه تا هنــــــــــــر |
|
شعـــــر و داستـــان |
برادر ... تو چرا نمیزنی ؟! تا سینه در خاک بودی . چشمهایت را با پارچه ی سفید بسته بودند . موهای سیاه و بلندت از زیر مقنعه زده بود بیرون . مرد گفته بود(( بزنید)) و دستها رفته بودند بالا . تو گریه می کردی . ضجه می کشیدی... درست عین همان شب که پدرت فروخته بودت به چهارصد هزار تومان . آرام از میان جمعیت کشیده بودت کنار که (( پاش لب گوره ... بدبخت نمی فهمی! دو روز دیگه که بمیره هرچی که داره و نداره می مونه برا تو ... )) و بعد برگشته بود رو به جمعیت و بلند گفته بود (( بزنید )) دستها دوباره رفته بودند بالا و گریه های تو گم شده بود میان کل کشیدن های زنها. شش ماه از عروسیت می گذشت . چهار ماهی می شد که ندیده بودمت . قرار نبود آن روز هم به خانه ام بیایی تا اوضاع فرق کند . دستهایت به کمرت بود و نفس نفس می زدی . نشستی گوشه اتاق . گفتی (( میخوام بندازمش )) نگاهت کردم . شاید گفتم (( نه )) نفس که می کشیدی شکم برامده ات جلو و عقب می رفت . گفتم (( کسی ندید که اومدی؟ )) سر تکان دادی که (( نه)) گفتم (( دیگه نباید اینجا بیای )) گفته بودی که خانه ی پیرمرد برایت جهنم است، هر روزش هزار روز می گذرد . گفته بودی قید خانه ی پدرت را هم زده ای . فقط خانه ی من را داری و بس . خندیده بودی که (( پیرمرد خر، خیال میکنه که بچه مال اونه ... )) گفته بودی که اسم بچه را هر چه من بخواهم می گذاری ... و من گفته بودم (( پسر شد بگذارش حامد )) همیشه فکر کرده بودم اگر یک روز به تو بگویم تا چند وقت نباید به خانه ام بیایی بغض می کنی، تهدیدم می کنی ، گریه می کنی ، التماس شاید .. اما آنروز دستهایت را گرفتی به دیوار و بلند شدی. هیچ نگفتی ! حتی مرا نگاه هم نکردی ! فقط صدای کوبیدن در آمد و ... (( برادر ... تو چرا نمیزنی ؟! سنگ نداری ؟ )) پنج ماه بعد چند خیابان پایین تر دیدمت . بچه مان بغلت بود . دنبالت آمدم . ندیدی مرا . نمی خواستم که ببینی ام . دوستت داشتم . گذاشته بودم آن پیرمرد عوضی بمیرد . یک سال بعد ، دو سال بعد ، نمی مُرد می کشتمش . پیچیدی توی کوچه . جلوی آن در زرد رنگ . ایستادی . از سر خیابان می دیدمت . در باز شد . مرد بچه را از دستت گرفت . می بوسیدش . انگار که بچه ی خودش باشد ! رفتید داخل ... (( اگه نمی زنی برو کنار .. زنگ زدم . مأمورها ریختند جلوی خانه . باز نمی کردید . در را شکستند ... (( نزنید ... نزنید بسه ... )) مُرده بودی میان خاک . من مانده بودم و پسری که در آغوش پیرمرد گریه می کرد و من دوست نداشتم که اسمش حامد باشد . محمدرضا سبزواری
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 20:15 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 19:48 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
نیلوفر آبی در دست من گل می گذاری پرپرش کن حتی اگر که می توانی بی ســرش کن احساس گل بازیچه باران و برف است این غنچه های تازه را خاکسترش کن این دل مکان بوسه برلب های مرگ است مرداب من را خالی از نیلوفرش کن این غصه از روز ازل در سینه ام بود اشعار غم را کم نگیـــر و باورش کن در حس و حال دست گرمم بود دستت دستم نگیر و سهم دستی دیگــرش کن 
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 9:9 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
یک جفت یک جفت چشم خسـته می رود دنبال یک جفـت دست خالی . دستهــای خالـی کشیـده می شونـد روی سـری کوچک . چشمهــای کوچـک آرام آرام بسـته می شوند و دو دست پُر می آید جلویشــان ، دستهــایی که آرزوی لبهـا را می دانند . یـک جفت لب میـان خواب می خنـدد . صبــح که می شـود دوباره یک جفت دست کشیده می شود روی سری کوچک و یک جفت چشم کوچک باز می شود و هیچ چیز نمی بیند جز یک جفت دست خالی . محمد رضا سبزواری جوزانی
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 20:31 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
پشت دیواره سد پشت دیواره ی سد ماند به رویا نرسید ماهی کوچک این رود به دریا نرسید باله را بال خودش کرد که شاید این طور از سر سد بپرد ، باز به بالا نرسید
مثل این است که حسرت به دلش می ماند
چون که در تور من افتاد به دریا نرسید
گیرم این رود به دریا برسد... بی ماهی
حکم زیبا شدن عشق به اجرا نرسید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 12:32 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
جلیل صفربیگی شاعر ی از دیار ایلام زندگی نامه: متولد 1353 ایلام-لیسانس ریاضی -دبیر ریاضی مدارس ایلام آثار چاپ شده: ۱-چرا پرنده نباشم ۲-شکلکی برای مرگ ۳-و۴-هیچ ۵- انجیل به روایت جلیل ۶-کم کم کلمه می شوم ۷- واران بعد از سلام عرض کنم خدمت شما ما نيز آدميم بلا نسبت شما بانوي من زياد مزاحم نمي شوم يک عمر داده است دلم زحمت شما باور کنيد باز همين چند لحظه پيش با عشق باز بود سر صحبت شما بانو هنوز هم که هنوز است به دلم سر مي زند زني به قد و قامت شما اين خانه بي تو بوي بد مرگ مي دهد با هيچ چيز پر نشده غيبت شما انگار قرن هاست که کوچيده اي و ما بر دوش مي کشيم غم غربت شما ما درد خويش را به خدا هم نگفته ايم تا نشکنيم پيش کسي حرمت شما ** ** من بيش از اين مزاحم وقتت نمي شوم بانو خدا زياد کند عزت شما! جلیل صفر بیگی
این سنگ مگر چه دیده که سنگ شده
بار چه غمی کشیده که سنگ شده
این سنگ...-مگر سنگ شدن آسان است؟-
در خود چقدر دویده تا سنگ شده؟
جلیل صفر بیگی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:29 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
من شاعر نیستم اما گاهی مرتکب شعر میشم ( تقدیم به سعید عبدی) من ... بی تو ... محرم ترین بانوی شهرم باش این شهر بی در شهر بی پیکر تو نوشدارویی اگرچه شوکرانواره من چشم در چشم توام تا جرعه ی آخر با من بمان من زیر پایت خاک می مانم ای گامهایت نغمه های ماندنی در سر من ذره ذره از تن تو عمر می گیرم من بی تو می مانم به یک نوزاد بی مادر بی تو تمام شهر قصد جان من دارند دل پشت دارد به هزاران نیزه و خنجر حالا تو و این جاده و این راه بی مقصد حالا من و حالا من و این شهر بی معبر... محمدرضا سبزواری
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:49 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
لیلا کریمی
داستان نویس
ردیف صنوبرها زیر باران عاشق ام می كنند
لیلا کریمی
،بوی چوب سوخته می دهد تنه ات و این باران بی امان كه راه گرفته از میان ردیف صنوبرهای بلند
تكه های تنه ات را با خوش برده تا حالا حتمن . كی می خواهد بند بیاید، نمی دانم ؟ تقلا می كنم در باز بشود
لااقل ، نمی شود . بی بی را صدا می كنم . جواب نمی دهد . نمی تواند بفهمد چقدر تنه ات را می خواهم . هیچ
كس نمی تواند بفهمد . سیاه اما گرمی هنوز . بی بی می گوید « سیاه شدی ، باز رفتی خودت را چسبوندی به
«.اون درخت سوخته ؟ حیا نمی كنی ، چشم سفید ! دختر طاهره نباشی مگه ، می گم از ریشه درش بیارند
.بعد از گیس ام می گیرد و می كشاندم توی خانه تنوری ، پشت در را می اندازد
چند روز است پشت در را انداخته و من میان دوده و سیاهی و صدای رعد آسمان كه توی سرم جمع شده و
همراه صدای نفس نفس طاهره ، توی گوش ام می پیچد و خاطره ی قشنگ لرزش برگ هایت در باد می نشیند
توی چشم هایم . بوی تن طاهره می آید از تنور سرد . تا مرا گرفتند ، آتش اش زدند . بی بی گفته بود « توی
همین تنور خودم بسوزانیدش ! » می گوید : « هنوز خون می آمد ازش ، حتی نگذاشتم جفت اش را بگیرند ، از
سینه هاش شیر چكه می كرد » . نگاه ام می كند « نگذاشتم ببیندت ، برای یك بار حتی ، خودم آتش گذاشتم توی
تنور ، خودم ! » از آن به بعد دیگر آتش نگذاشت توی تنور . گاهی شب ها می آید و توی سیاهی خانه تنوری
سر توی خاكسترها می گذارد . صدای گریه اش می آید ، همراه این باران لعنتی پشت شیشه . خدا كند بند بیاید
، نمی دانم چقدر از تنه ات را برایم گذاشته . شاید از ریشه درت آورده باشند تا حالا .بی بی گفت به
.مردها می گوید
.كوثر نمی گذارد . دارند صنوبرها را می برند . تا می خواهید قد بكشید مردها اره به دست پیدایشان می شود
اما تو را نمی اندازند . كوثر نمی گذارد ، می گوید « به خاطر این بچه ! » مرا می گوید و آمنه زیر چشمی
نگاه ام می كند . مثل همیشه ساكت و صبور ایستاده فقط نگاه می كند . زن ها گریه می كنند و روی سر آمنه خاك
می ریزند . ننه کوثر ضجه می زند . مردها تنه ی نیم سوخته ات را از روی كوثر بلند می كنند . زن ها جیغ می
كشند . كوثر را تو كشته ای . اما ننه کوثر می گوید « نفس این گیس بریده شومه » زن ها نگاه ام می كنند . سر
تكان می دهند . كوثر را می برند . بر گرده ی اسب و زیر باران دور می شوند . باران كم شده اما بند نیامده
از آن شب سرد كه گرفته می آید هنوز . « سردمه ، خیلی سردمه ، » تن ام تو را می خواهد ، اما بی بی
. نمی گذارد بیایم بیرون
زن ها رفته بوده اند سر خاك ، آمنه هم بوده . بی بی می گوید « یه طوری توی سیاهی ی چادرش كز كرده بود
كه دلم آتیش گرفت ، ننه کوثر گفته حلال ام نمی كنه ، خون كوثر پای منه ، گفته : باید گیس هام رو بست به دم
...قاطر و ولم داد توی درخت های صنوبر . گفته : اونم مثل ننه شه ، طاهره كه دل كوثرم رو برد و بعدش
،الهی آتیش به قبرت بباره با این دخترت ! ننه ثر گفته بوده : « با بچه بسوزانیدش ! این حروم زاده است
«.معلوم نیست از كدوم نامردیه بی بی ! كاش زنده بود یه بار دیگه می سوزاندمش ! با همین دست های خودم
آمنه زده بوده زیر گریه ، ننه کوثر به سینه اش كوبیده و گفته « خودم حق مردت رو می گیرم آمنه ! اگه شده
،خاكسترش رو یك بار دیگه می سوزونم ، این دختره ی گیس بریده رو آتیش می زنم . جای ننه ش رو گرفته
...الهی خدا ازت نگذره طاهره … ». صدای بی بی می افتد و هق هق اش از درز در می ریزد تو . « طاهره
«طا… هر… ه
طاهره زیر درخت های صنوبر بار گرفت و من زاده شدم . بعدها فهمیدم حرام . هیچ كس مرا نمی خواست . تنها
كوثر بود كه مرا روی شانه اش می گذاشت و تو ی درخت های صنوبر می دویدیم . می گفت « این جا بوی ننه
ات رو می ده ! » . بعد اشك از چشم هاش می زد بیرون و می ریخت روی لباس هام . تا بزرگ بشوم ، كوثر
مهربان بود . ننه کوثر می گوید « شرم نمی كنی گیس بریده ! آخه خدا مرگت داد تو روی زانوهای كوثر بزرگ
.شدی ، جای بابات بود ، بابا … هه … معلوم نیست كدوم نامردیه … » طاهره هیچ وقت نگفت . كوثر هم
یك شب سراسیمه توی ده جار می زند كه طاهره را دیده توی درخت های صنوبر … بعد كه شكم طاهره بالا می
آید هر چی قسم اش می دهند حرف نمی زند . طاهره قسم اش داده بوده ، كوثر عاشق طاهره بوده ، طاهره
عاشقِ … هیچ كس نمی داند كی ؟ فقط خدا می داند و بعد كوثر . گفتند « كار خود كوثر بوده ، اما آمنه را كه
.گرفت و بچه اش نشد كم كم از سر زبانها افتاد
بی بی می گوید « آخه از كیه … خدا ؟ ! » خدایش را بلند می گوید همیشه . ننه ثر می گوید « هه … خدا می
«...دونه فقط ، هر جاش به یكی برده … » - « ننه ثریا جلوی پسرت رو بگیر یا
یا چی ها ؟ چی … ؟ بی بی ! » بی بی شك كرده . می گوید « آخه چی می دونه این مرتیكه هیز كه اینهمه می »
.ترسی ازش ، نكنه … ؟ ! » وانمود می كنم نمی ترسم . اما اگر دهان باز كند …قسم اش می دهم ، نمی گوید
همیشه صدایم می كند « طاهره ! » می گویم « من طاهره نیستم … طاهره اسم … » زبان ام نمی چرخد بگویم
ننه ام » می گوید « تو خود طاهره ای ، طاهره ! » بی بی می گوید « بزرگ شدی دیگه ، این مرتیكه كوثر »
،چشمش پاك نیست ، تا بود پی ننه ات بود ، حالام كه دیگه … نذار بهت نزدیك بشه ، آمنه هم خوشش نمی آد
.زن بیچاره ! مرد كه نیست براش ! » آمنه خیس شده ، زل زده به جسد بی جان كوثر زیر باران
نمی توانم جلوی خودم را بگیرم . از همیشه قشنگ تری زیر نور ماه كه روی تنه ات می ریزد . صدای به هم
خوردن برگ هایت دیوانه ام می كنند همیشه . لباس هایم را در می آورم و در هم فرو می رویم . گرمی ، مثل
...دست های بی بی وقتی آنها را روی تنور می كشد و ریز گریه می كند . گرمی … گرمی … گرمی
هوی ! » كوثر است انگار . باید حدس می زدم . همیشه احساس می كردم كسی میان درختها نگاهمان می »
كند . مثل سایه دنبال ام می آید . سینه های را توی دست هایم می گیرم و پشت ات پنهانم می كنی . دست ام را می گیرد و
«...می كشاندم به طرف خودش . می گوید « از ننه ات هم بدتر شدی ؟ بازم اون ، ندیده بودم با درخت
سبیل اش را می جود و سرش را تكان می دهد . هول ام می دهد به طرف تو . محكم به هم می خوریم . « یا فردا
،شب می آی « زیر ده » یا همه چی رو می ریزم رو دایره ، هر چی هم كه از ننه ات می دونم می گم
.شنیدی ؟ فردا شب ! یادت كه نمی ره ؟! » سرش را بالا می گیرد و تند دور می شود . نباید بروم
...می روم . نشسته توی سیاهی درخت های گردو . بوی تند گردو می آید . یك طوری نگاهم می كند انگار
جلو می آید . دارد می خندد « مگه من مُردم طاهره كه … » « من طاهره نیستم » دست هایش را دور گردن ام
حلقه می كند . خیسی لب هایش می نشیند پشت گوش ام . دل ام می ریزد . تقلا می كنم . دستش را می گذارد روی
دهان ام . « صدات در نیاد ها ! » سرم را تكان می دهم . ناخن هایم كه فرو می روند توی بازوهای مردانه اش
...محكم می خواباند توی گوش ام . روی زمین می افتم . گرمی پاهایش روی رانهایم و دست اش كه محكم جلوی دهانم
سردمه ، امشب لباس هایم رو در نمیآرم ، خب ! فكر بد نكنی ها ، فقط سردمه ، نگاه كن ! انگار می خواد »
«.بارون بزنه ، تو هم كه داری می لرزی ، سردته ؟ بذار بغلت كنم ، گرم بشیم
گرم می شویم . اما حرف های بی بی تنم را می لرزاند . می گوید « داد از این مردها ! ننه کوثر گفته : آمنه رفته
،قهر ، خب بهتر ، گفته : كوثر شبها میزنه بیرون وقتی هم كه بر می گرده چشمهاش قرمزه ، بوی زن می ده
آخه آمنه چی كم داره مگه ؟ » ننه ثر می گوید « نازاست » بی بی می گوید « كاش طاهره منم نازا بود . » و
به من نگاه می كند « دیگه نشنوم توی درخت های صنوبر ول بودی ها ! هیچ معلومه اونجا چی می كنی ؟ گفتی
اونجا بوی ننه ام رو می ده ، گذاشتم بری ، اما حالا … نكنه تو هم … » می گویند « طاهره سر و ته اش را
می زدی ول بوده توی درخت های صنوبر ، همان جا بوده كه مرا گذاشته اند توی دامن اش . كوثر دیده اما هیچ وقت
نگفته كی ؟ گفته « طاهره قسمم داده . » دوست اش داشته هنوز . « صدام می كنه ، طاهره ! ازش می ترسم ، اما
... این روزها بد شده ای . پوستت زبر شده ، نگاه كن ! كوثر می گوید « حیفت نمی آد ران های به این
كوثره » دارد می آید . « چرا می لرزی ، نكنه می ترسی ، كاش می تونستی جلوش رو بگیری ، آخه فحشت
می ده ، هر چی از دهنش بیاد بارت می كنه ، می گه چرا تا من هستم با درخت … می دونه چقدر دوستت
«!دارم می گه می خواد جلوی تو … نه نمی ذارم جلوی تو … نه … نه » - « حرف نباشه ، ببینم كی مَرده
محكم به تنه ات می زند ، می خندد . « تو رو خدا … » پشت ات پنهان ام می كنی . پوست ات خیس شده ، زبر نیستی
دیگر « نه … كوثر نه … » محكم دست هایم را گرفته و … خودت را می اندازی روی كوثر ، بوی چوب
.سوخته می آید . باران بند آمده ، اما گرمی هنوز مثل … در را شكسته ام
+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:22 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
بوسه بر قلاب شن های ساحل را هجـوم آب می بــــرد چشمان مستت را دلم بی تاب می بــــرد درگیــــربغضی در گلـــویم آه، امـــروز چشمت حواسم را به شکلی ناب می برد اینجا درون هر دو چشمم،پلک هـــــایم تصویر زیبای تو را در قاب می بــــرد بــی تو عـــزیز مهربانم مـــرغ دریــــا خود را برای طعمه در گرداب می برد ماهــی مــن کـــرمی بــرای بوسه از تو لب را به چنگ تیز یک قلاب می برد سعید مرادی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:19 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
اين داستان در دهمين جشنواره ادبي استان همدان در بين 110 اثر شركت كننده موفق به كسب رتبه نخست گرديده .
آینه
ننم مچ دستم را محكم ميگيرد و ميچرخاند روي دود اسفند .اَشك به
چشم دارد ميگويد – اِسفند دونه دونه ... هركه پسرمو چِش كنه...
آقام ميگويد
-خوب بشو نيست. هم خودتو عذاب ميدي هم بچه رو.دكترم...اينا از
قيافشم معلومه. همشون عين هَمن.صورت گرد ، چشم ريز ، كله
كچل ...
ننم اسفند را ميبرد آشپز خانه. آقام داد ميزند.(( عقب ماندس... عين
پسر مش اَمير.هرچي بزرگتر بشه...))
گريه ميكنم. آقام پستانك را ميچپاند توي دهانم.ننم مي آيد.از روي
زمين بلندم ميكند .توي بغلش ميگيردم .با دست چند تا پشت كمرم
ميزند.تكان تكانم ميدهد.پلكهايم سنگيني ميكند.توي دست راستم
يك خودكار است.ميكشم روي كاغذ .كاغذ نيست !... آينه
است.صورتم گرد شده. چشم هايم ريز... كله ام مو ندارد.
براي خودم مو ميكشم.خودكار قرمز است.سرم را خراش
ميدهد.خون تمام آينه را پر ميكند. چشمهايم را باز ميكنم.ننم آغوشم
ميگيرد. پيرهنش را ميزند بالا ميگويد بخور... آقام ميگويد
- ناخوشي خورد ، ولش كن پدر سگ...
گريه ميكنم . پلكهايم سنگيني ميكند. توي دست راستم يك خودكار
است.
محمدرضا سبزواری
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 19:25 توسط محمدرضا سبزواری جوزانی و سعید مــرادی |
| ||||||